همينطوری!!

من خالی شدم.... من به طرز تهوع اوری خالیم. گاهی فکر می کنم که تو یه ماهی هستی که توی تنگ زندانیت کردم...

گاهی فکر می کنم این ماهیو باید ازاد کرد. گاهی فکر می کنم مثل این ادمای مریض و تنهای اخر قصه ها یه روزی میشه که به خودخواهیم غلبه می کنم و تو دلم یه گور باباش, اونم خیلی بلند, به خودم می گم و همینطوری با دستای خودم میبرمت و تو دریا رهات می کنم...

بعدم حتما می تونم مثل همه ی اون ادما راحت بمیرم,از اون مردنا که می دونی دیگه هیچ کس نگران مردنت نیست,

حتی اون ماهی کوچولوت که کلیم به هم عادت کرده بودین...

از اون مردنا که همیشه ازش می‌ترسیدم, حتما می فهمم که اونقدر هم سخت نیست, نباید باشه...

/ 19 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سيب ترش

سلام انگار يه عالمه پست جاموندماز بس قديما ميومدم نبودی ميرفتمهنوز نخوندمشون اما خوشحالم هنوز می آپیراستی اين کرم دندون زنده س.خبر داريد؟ آبی باشی

گرگ

آپ نمی کنی همشهری.

فواد

هي! خيلي همذات پنداري كردم باهات! راحت شدم!

بهاره

همين طوری بانو کاش دوباره هوس کنی از همان چيزهايی که می گويی خالی شدی بنويسی. همين طوری کاش دوباره هوس اسير کردن به کله ات بزند. من فکر می کنم تو مصداق: مرا به اسارت بازوان خود در آور که اسارت در ميان بازوان تو چه شيرين است... هستی. و فکر می کنم همين طوری شدن هايت کاش زودتر پر بشوند و همين طوری باز بنويسی.

مونا

اه بابا بسه وقتی کم می يارين و واسه ادامه ی زندگی درست حسابی تنبليتون می ياد از مردن حرف می زنين خوب بمير بابا

نیما دارابی

اشکال نداره. فصل بهاره. باور کن که اين خيلی نکته ی مهميه.

حميد

حرفات خوندم تبريک ميگم بابت بلاگت نوبت توست

رضا

به همه چی عادت ميکنيم.

نظافت منزل

مرسی لذت بردم. منتظر مطالب بیشتر از شما هستم.