چه می‌کنيم

تو ذهنم خیلی شلوغه, پر از حرفم. ذهنم دقیقا شده مثل کمد اقای نمی‌دونم ووپی یا یه همچین اسمی. یعنی دقیقا مثل همون کمده که همه چیز توش پیدا می‌شد, از هر نوع حرفی که فکرشو کنی همه توی ذهنم نامرتب روی هم تلنبار شدن. از یه طرفم از بس این حرفا نامرتب و درهم برهمن واسه اینکه همینطور شلخته نریزن بیرون کلا از خیر درد دل و حرف زدن و این تریپا می‌گذرم.

به معنی دقیق کلمه پر از حرفم, پر از دلتنگی و  پر از بغض...

دلم یه خلا عمیق می‌خواد, یه سکوت کشدار و سنگین. دلم اون ادمیو می‌خواد که وقتی نزدیکش میشم تنها زبون مشترک بینمون نگاهه... دلم اون ادمیو می‌خواد که تموم حرفاشو تو سکوتش بهم میزنه, که تموم حرفامو تو سکوتم بهش میزنم...

دلم تنگ شده واسه تو که زبون سکوتم‌ر‌و می‌فهمی, تویی که زبون نگاهمو می‌فهمی, تویی که رد فکرمو از تو نگاهم می‌گیریو خیلی روون تو خلا ترجمه‌اش میکنی...

پ.ن: نمی‌خوام به این زودی یادم بره که باهام چه کار کردی*                         

تنها جمله‌ای که این روزا با یه زنگ خاص تو سکوتم بی هیچ پایانی تکرار میشه...

/ 8 نظر / 8 بازدید
چرکنویس

در مورد اینکه باید دیدگاهمو عوض کنم فکر می کنم دلتنگی ها همیشه هست برای همه..... دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس کجاست دیر مغان و شراب ناب کجا

نی نی

وبت خیلی نازه به من هم اگه دوست داشتی سری بزن

هديه

سلام مهسا جون سال نو مبارک خيلی ملموس نوشتی من فکر ميکنم آدمهايی که دوستشون دارم هر کاری هم کبکنن باز هم دوستشون دارم شايد بی هيچ رابطه يی

گرگ

سلام. ممنونم همشهری. اميدوارم به هرچی که دوست داری برسی:)

مهستا

اول عيدت مبارک دوم وقت دلتنگی يه جور امتحانه واسه اينکه بدی های بقيه رو ببخشيم يا نه