خط فاصله ، سکوت
|
||
سلام ... اینم از آدرس جدید ما ...
اگه دوست دارین لینک هاتون رو عوض کنید.
چند وقتیه که اصلا حوصله نوشتن ندارم با اینکه کلی حرف واسه گفتن دارم. ولی عوضش همهی وقتم به خوندن نوشتههای دیگران میگذره و کلی از کشف وبلاگای جدیدی که دوستشون دارم و خوندن ارشیواشون لذت میبرم. این چند روزه همش از دست خودم شاکیم. همش دارم خودمو نقد میکنم, هی از خودم ایراد میگیرم. میدونی از خودم راضی نیستم, از نوع زندگیم راضی نیستم. از کارام, تواناییهام. میخوام شرایطمو تغییر بدم ولی واقعیت اینه که فعلا از تغییر دادنش ناتوانم...
فعلا میخوام از اینجا شروع کنم, از نوشتههام و وبلاگم... این مدت طولانی هم که ننوشتم به خاطر این بود که واقعا با خودم درگیر بودم هر چند حس میکردم اینجام کسی منتظرم نیست. میخوام از این به بعد به این فکر نکنم که دوست جونمم اینجارو میخونه. یه مدت به خاطر اینکه اون اینجارو میخونه خیلی تو نوشتن راحت نبودم. حالا میخوام فکر کنم که اونم مثل همهی ادمایی که گاهی میان اینجا, نوشتههامو میخونه و ....
دلم میخواد بیشتر از روزمرهگیهام بنویسم. از دختری که شادیهاش نمادی از خستگیهاشه...
همهی ادما پشت چهرهی ارومشون یه دنیای متلاطم دارن. تقابل دنیای درونی و بیرونی بعضی ادما خیلی کمه. میدونی منظورم چیه؟!! یعنی بعضی ادما توی چهرشون خیلی راحت حالتهای مختلف روحیشون رو نشون میدن. یعنی تو خیلی ساده با نگاه کردن به چهرشون میتونی بفهمی الان ناراحتن, عصبانین, خوشحالن, استرس دارن یا کلا چه مرگشونه...
خیلی نگرانم... فاصلهی من درونیم با من بیرونیم به اندازهی یه درهی عمیق شده!! یعنی حسی که دارم شاید اصلا نگرانی نباشه, اره نگرانی نیست. اصلا نمیدونم اسمش چیه!! فقط میدونم هر چی که هست مقدارش خیلی زیاده!! فقط میدونم مقدارش خیلی زیاده...
اون دختر اروم و معصومی که میبینن من نیستم... من یه درون ناارومم. من یه چیزیم که نه درونیم نه بیرونی!! من اون لایهی وجودیم که در عین اینکه میخنده و شوخی میکنه میتونه شدیدا نگران باشه. میتونه بخنده ولی تو دلش به این فکر کنه که تو الان داری چه کار میکنی و از اتفاقایی که پیش اومده رنج بکشه...
من یه چیزیم میون دو تا جسم که به اندازهی یه شمال تا جنوب نقشهی ایران از هم فاصله دارن...
بیهدف راه میری, اینقدر میری تا حس کنی یه درد از کف پاهات تا قلبترو میلرزونه!! خودترو مثل یه روح سرگردون حس میکنی. از اون بیازارایی که هیچ کس متوجه بودنشون هم حتی نمیشه. از اونایی که خیلی مهربونن, از اونایی که دوست دارن دیده بشن, لمس بشن ولی حتی برای دیگران غیر قابل لمسان...
تو یکی از اون روحایی میشی که شاید با جسم همراهی. ولی دوری, جدایی. دقیقا مثل چیزایی هستی که تا تجربه نشن درک نمیشن, و تو غیر قابل درکی!! یه پارت جدایی از زندگی که از پشت دیوار بلندی که بین دنیای تو و اونا هست به زندگیشون نگاه میکنی... گاهی از حماقتشون دلت میگیره, گاهی از حماقتشون لجت میگیره و گاهی از حماقتشون خندهات میگیره... اونا هر کاری که میکنن از نظر تو از حماقتشون سرچشمه میگیره و تو, توی موقعیتهای مختلف احساسات مختلفی نشون میدی به حماقتهاشون...
تو که نمیخوای همیشه تنها باشی؟!! توام گاهی خسته میشی. پیش خودت فکر میکنی گور بابای یه پارت جدا بودن وقتی حتی هیچکسی این تفاوترو درک نمیکنه, تو میخوای لمس بشی... پس باید تمرین کنی تا همهی رفتارات از حماقتت سرچشمه بگیرن, حالا توام جزئ جدایی ناپذیری از دنیای احمقا هستی...
پ.ن: اینروزا احساسات دوگانهای دارم به خیلی از روزمرهگیهام, به خیلی از ادمای دوروبرم. به اضافهی حس حماقت شدید و خندهدار... از اون خندههایی که نمیتونی بفهمی گریهاست, یا خنده!!
اول: اینروزا کودک درونمو بیشتر از همیشه حس میکنم. یعنی میدونی نیمه عاقل و بالغ وجودم (البته اگه وجود خارجی داشته باشه)!! همهاش شده همون کودکه. شاید باور نکنی ولی همونقدر معصوم, زودرنج, بهونهگیر, نقنقو و دمدمی, وشایدم پاک... این پاک یعنی یه جور لطافت و شفافیتی که حداقل واسه خودم قابل لمسه...
حال و هوام درست مثل حال و هوای اینروزای شهر شده, گاهی صاف و چند دقیقه بعد بارونی. یه چیز کوچولو کلی سر ذوق میاردم و خوشحالم میکنه ولی همونقدر ساده هم یه چیز بیارزش میتونه دلگیرو ناامیدم کنه!! به قول دوستی دلتنگی قریبترین احساسم شده تو اینروزا و از معدود چیزایی که ارومم میکنه قربون صدقههای اقای دوسته, که غنیمتیه تو این خشکسالی...
دوم: ماه خیلی خوبی بود. روزای خیلی خوبیرو پشت سر گذاشتم. کلی اتفاقای جدید افتاد که شاید بعدا تعریف کردم. دو تا نصف روز هم با اقای دوست رفتم نمایشگاه کتاب که با کمال شرمندگی باید بگم که واسم بیشتر جنبهی فان داشت و به غیر این دیگه هیچ...
سوم: دوستی اینجا واسم کامنت گذاشته بود که شما دخترا مینویسید که عقدههای درونیتونو خالی کنید. مثلا بگید من بیاف دارم یا اینکه داشگاه میرم...
خیلی بهش فکر کردم و از این به بعد میخوام این کارو بکنم!!! این خیلی مفیده که ماها بیایم از داشتههامون حرف بزنیم... من تو این صفحه تا اونجا که یادم میاد نق زدم و ناله کردم ولی از این به بعد میخوام از داشتههام هم بگم, چون میدونم نتیجهی مثبتی توی روحیهام خواهد داشت... میخوام از این به بعد وقتی تو مود خوبی نبودم و به قولی گرفته بودم, بیام اینجا و جای نالهسرایی به خودم یاداوری کنم داشتههامرو, هدفهامرو و تواناییهمرو... اصلا چه عیبی داره که گاهی بیام اینجا و واگویه کنم که من جزئ خوششانسترین دخترام؟!! چون من یه دوست اسپشیال دارم که تو نوع خودش بینظیره و جزئ گونهی کمیابیه, اصلا شایدم از اونایی باشه که نسلشون داره منقرض میشه!!!
این چند وقته اصلا نوشتنم نمیاد. میدونی اینروزا زندگی منو خیلی درگیر خودش کرده, شایدم من خیلی خودمو درگیر زندگی کردم. من درگیر اون باشم یا اون درگیر من, زیاد مهم نیست. مهم اینه که پاستوریزه باشه!! کلا اینروزا خیلی سرم شلوغه, تازگیا شروع کردم بعد از یه مدت طولانی میرم کلاس زبان. دانشگاهم که کلا پدرمو دراورده. اصولا من با این درگیریا کلی حال میکنم!! اصلا فکر میکنم اینجوری زندگی کردن باعث میشه که ادم واقعا زندگیو بکنه!!
اینروزا پرم از یه حس خوب. از رخوت روزای قبل خبری نیست که امیدوارم همهی این حسهای خوب موندگار باشن. جالب اینجاست که از همیشه درگیرتر و پرمشکلترم ولی همهی این مشکلات و جنگیدنارو دوست دارم. همهی دلتنگیا, همهی مشکلاتو... اینروزا خودمو از همیشه بیشتر دوست دارم و اون حضور ابیو بیشتر حس میکنم...
نمایشگاه کتابم که شروع شده و اقای دوست هم کلی برنامههای خوب خوب داره که امیدوارم به همشون برسیم.
کلیم حرف واسه گفتن دارم که باشه واسه یه وقت بهتر. اومدم که بگم هستم...
من خالی شدم.... من به طرز تهوع اوری خالیم. گاهی فکر می کنم که تو یه ماهی هستی که توی تنگ زندانیت کردم...
گاهی فکر می کنم این ماهیو باید ازاد کرد. گاهی فکر می کنم مثل این ادمای مریض و تنهای اخر قصه ها یه روزی میشه که به خودخواهیم غلبه می کنم و تو دلم یه گور باباش, اونم خیلی بلند, به خودم می گم و همینطوری با دستای خودم میبرمت و تو دریا رهات می کنم...
بعدم حتما می تونم مثل همه ی اون ادما راحت بمیرم,از اون مردنا که می دونی دیگه هیچ کس نگران مردنت نیست,
حتی اون ماهی کوچولوت که کلیم به هم عادت کرده بودین...
از اون مردنا که همیشه ازش میترسیدم, حتما می فهمم که اونقدر هم سخت نیست, نباید باشه...
تو ذهنم خیلی شلوغه, پر از حرفم. ذهنم دقیقا شده مثل کمد اقای نمیدونم ووپی یا یه همچین اسمی. یعنی دقیقا مثل همون کمده که همه چیز توش پیدا میشد, از هر نوع حرفی که فکرشو کنی همه توی ذهنم نامرتب روی هم تلنبار شدن. از یه طرفم از بس این حرفا نامرتب و درهم برهمن واسه اینکه همینطور شلخته نریزن بیرون کلا از خیر درد دل و حرف زدن و این تریپا میگذرم.
به معنی دقیق کلمه پر از حرفم, پر از دلتنگی و پر از بغض...
دلم یه خلا عمیق میخواد, یه سکوت کشدار و سنگین. دلم اون ادمیو میخواد که وقتی نزدیکش میشم تنها زبون مشترک بینمون نگاهه... دلم اون ادمیو میخواد که تموم حرفاشو تو سکوتش بهم میزنه, که تموم حرفامو تو سکوتم بهش میزنم...
دلم تنگ شده واسه تو که زبون سکوتمرو میفهمی, تویی که زبون نگاهمو میفهمی, تویی که رد فکرمو از تو نگاهم میگیریو خیلی روون تو خلا ترجمهاش میکنی...
پ.ن: نمیخوام به این زودی یادم بره که باهام چه کار کردی*
تنها جملهای که این روزا با یه زنگ خاص تو سکوتم بی هیچ پایانی تکرار میشه...
یکی دو روزی از شروع سال جدید میگذره, ادما همونقدر دوستداشتنین!! که قبلا و زندگی همونقدر مضحکه, که قبلا...
اصلا عیدارو دوست ندارم... نه که اصلناااااااااااااااااااا!! ولی خب زیاد دوستش ندارم. امسالم که این عیده بد جوری رفته رو روال عادی زندگیم. همهی این شرایط باعث شده که بیشتر از روزای دیگه دلتنگ باشم... خب در نتیجه بیشتر غمناک میشم, غمناکترم که بشم بدیهیه که سگترم بشم!! خلاصه که گره اخما بدجور رفته تو هم...
این چند روزه اصلا حال و حوصلهی هیچ چیزو ندارم و بیشتر کتاب میخونم, بعضی وقتام توفیق اجباری!! حاصل میشه که باید با دیگران همراه بشمو هیچ جوره نمیشه از زیرش در رفت... خلاصه که بساطی داریم دیدنی!!!
تقریبا پنج ماه پیش بود که بابام عمل پیوند قرنیه کرد. کلا دیدش جوریه که نمیتونه رانندگی کنه, ماام فردا قراره که بریم شمال. برای اولین باره که میخوام تو جاده رانندگی کنم, خلاصه که اگه خوبی, بدی, چیزی ازم دیدین به بزرگی خودتون بگذرین.
پ.ن ۱:سال نو خوبی داشته باشید.
پ.ن ۲: میدونی تنها چیزی که این روزا خنده به لبام میاره یه صداست... یه صدا که با ارامش دهندهترین لحن ممکن, نوید روزای بهترو بهم میده... میدونم که قبلا هزار بار بهت تبریک گفتم!! ولی نمیدونم چرا اینقده هوس کردم اینجام بنویسم که,
عزیزترینم سال نوت مبارک... بهترینارو واست ارزو میکنم...